پیوندها

جانشین امام خامنه ای کیست؟

Scannen0003 (4)

س-از خانواده پدری و دوران کودکی تان برایمان بگویید؟

بسم الله الرحمن الرحیم. بهمن ماه سال ۱۳۳۲در محله پیرنظر در مرکز شهر دزفول در یک خانواده  مذهبی – سنتی به دنیا آمدم؛ خانواده ای دوازده نفره- با ۱۰ فرزند که دوتن از آنها در کودکی از دنیا رفتند. الان هم از آن ۸ فرزند (سه دختر و ۵ پسر) فقط دو خواهر و یک بردر برایم باقی مانده اند.من سومین پسر و پنجمین فرزند خانواده بودم. پدرم عبدالمحمد فرزند خواجه محمدعلی زرگر دزفولی و مادرم  ساره فرزند خواجه محمدرشید حویزی تقی پور؛ هر دو خانواده از «خواجگان» یعنی بزرگ زادگان دزفول و حویزه بودند؛ خانواده والده مادرم نیز از ملاکین لرستان منطقه بیشه پوران بودند که در اواخر قاجار به دزفول مهاجرت کردند.

س-دوران کودکی تان چگونه گذشت ؟

در زمان رضا خان که تازه انتخاب نام فامیل مرسوم شده بود، هرکسی به واسطه شغلی که داشت، اسم  فامیلش را تعیین می کردند؛ به مناسبت شغل پدرم که باغدار و تاجر عمده مرکبات بودند، اسم خانوادگی ما «لیمو نارنجی» تعیین شد. پدرم در بازار قدیم دزفول مغازه میوه فروشی داشتند و سالها قبل از تولد من، از جمله صادر کنندگان مرکبات به  کشورهای حوزه  خلیج فارس بودند. در آن سال ها ما ۱۷-۱۸ باغ مرکبات داشتیم  که البته برخی از آنها به شراکت یا اجاره ای بودند. محصولات باغ ها در انبارهای بزرگی نگهداری می شد و در آن انبارها روزانه ۲۰ -۳۰ نفر کارگر کار می کردند؛ مرکبات مرغوب به خلیج فارس منتقل و از آنجا با کشتی های کوچک باری، به نام «بَلَم »، به  کشورهای جنوب حوزه خلیج فارس مثل  بحرین و قطر و امارات و کویت و عمان صادر می شد.

حیات خانه ما خیلی وسیع بود و یک زیرزمین بسیار بزرگی داشت  که همواره ۴۰ -۵۰ نفر در آن مشغول تهیه «آب لیموی تازه» و «رُبِّ آب لیمو» بودند که اغلب آنها نیز صادر می شد.

یکی از خاطرات تلخ کودکی من در زمستان سال ۱۳۳۸  اتفاق افتاد که ۶ ساله بودم: بر اثر یکسری حوادث طبیعی، ما  دارایی هایمان را ازدست دادیم و پدرم ورشکسته شد؛ ابتدا بارش شدید تگرگ، میوه درختان باغ ها را نابود کرد، چند روز بعد انبار بزرگ و قدیمی ما در حاشیه بازار شهر، براثر بارش فراوان باران، فرو ریخت و ذخیره محصولات هم تلف شدند و در همان ایام نیز، تعدادی از بَلَم های حامل مرکبات پدرم، در آب های طوفانی خلیج فارس غرق شدند. متعاقب این حوادث، واسطه ها و خریدارهایی که مرکبات را پیش خرید کرده بودند، پدرم را چند ماه به زندان انداختند و هرآنچه را داشتیم، از ما گرفتند. در ماه هایی که  پدرم زندان بود، من هم مثل دو برادر بزرگم،  تصمیم گرفتم برای کمک خرج  خانواده  کار کنیم.

هنوز بعد از حدود ۵۸ سال، با خاطرات آن روزگار زندگی میکنم: نخستین شغلی که یافتم در حاشیه شهر و نزدیک منزل ما، یک کوره آجرپزی بود که چندصباحی با روزی دو- سه ریال در آنجا کار می کردم؛ هنگام «خشت مالی»، پوست کف دستهایم کاملا کنده می شد و زمانی که باید آن خشت ها را پس از پخته شدن از کوره خارج می کردم، گوشت کف دستم هم سوخته و کاملاً سیاه می شد؛ غروب که به خانه می رسیدم؛ آنقدر خسته بودم  که در حال خوردن تکه نانی، با درد خوابم می برد و مادرم، گریه کنان کف دستم روغن می مالید تا برای روز بعد بهبود یا تسکین پیدا کنند؛ نیمه شب ها از گرسنگی بیدار می شدم و باز تکه نانی می خوردم و مادرم التماس می کرد که دیگر به سرکار نروم.

س-  چرا در آن سن کودکی، شما را به حرفه ای مناسبتر نفرستادند؟

خودم اصرار داشتم و تصمیم گرفته بودم که مثل مردان بزرگ کارهای سخت بکنم و از خواهر و برادرهای کوچک ترم حمایت مالی بکنم؛ حتی با درآمد روزی دو- سه ریال، احساس مباهات می کردم. البته مدت زیادی به خشت مالی برای کوره آجر پزی اشتغال نداشتم؛ شاید چند هفته ای بیشتر نبود؛ اما خاطره آن همچنان با من زنده مانده تا هرگز گرفتار رفاه و تجمل و تشریفات مدرن نشوم… بعد از آن تا سال ها حرفه های زیادی مثل کارگری بنایی، تأسیسات، نقاشی ساختمان، آهنگری، مسگری، خیاطی، بزّازی، لحیم کاری و غیره را تا ۱۳ سالگی تجربه کردم .

س- مدرسه هم می رفتید؟

نه، مدرسه نرفتم؛ وقتی پدرم بعد از چند ماه از زندان آزاد شد، تا چند سال همراه پدرم به  مغازه اش می رفتم؛ هر روز همزمان با اذان صبح با ایشان به مسجد می رفتیم و در خلال روز در مغازه بودیم و بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء در مسجد بازار، به  خانه باز می گشتیم .

س- وقتی پدرتان بعد از چند ماه از زندان برگشت، چه کار کردند؟

از دارایی پدرم  تنها یک مغازه در بازار قدیم باقی مانده بود که صرفاً به خرده فروشی مرکبات تبدیل شد و من هم از همان ۶ سالگی دستیار ایشان در مغازه شدم. البته از حدود ده سالگی، به  تهران آمدم و پیش برادرم در مغازه الکتریکی (میدان امام خمینی فعلی) مشغول کار شدم . سال ها بعد، برادرم کارگاه تکثیر نوارهای موسیقی تأسیس کرد و من هم تابستان ها در کارگاه ایشان، نوارهای مذهبی را تکثیر می کردم .

س-شما نوجوان بودید و هنوز مدرسه نرفته بودید؛ خانواده تان نگران شما نبودند؟

در دهه سی و چهل شمسی اکثریت مردم مدرسه نمی رفتند و مدرک تحصیلی ملاک موفقیت در زندگی نبود. من از کودکی بسیار فعال بودم و هر حرفه ای را خیلی زود می آموختم؛ اگر چه ابتدا مدرسه نرفتم، اما هرگز، حتی یک روز بیکار نبودم. تلاش می کردم، لااقل هزینه ای بر خانواده ام تحمیل نکنم و هرچه بتوانم به خواهر و برادرهایم کمک کنم و پدرم نیز به دستیاری و حضور من نیاز داشت؛ چون تمام فرزندان دیگرش مشغول تحصیل و یا کارهای مستقل از ایشان بودند.

س- فامیل تان را چه سالی تغییر دادید؟

برادر بزرگ ما  مهندس تجربی در سد سازی و کانال سازی بود و با شرکت های بزرگی در انتقال آب سد دز به جنوب خوزستان همکاری داشت. زمانی که در منطقه «رامین اهواز»  کار می کرد (سال های ۴۸-۱۳۴۶)، تصمیم  گرفت که اسم فامیل خودش را از «لیمونارنجی» که دیگر هیچ نسبت شغلی با آن نداشت، به «رامین» تغییر دهد. بعد از ایشان،  پدرم نیز پذیرفتند که نام خانوادگی ما هم به «رامین» تبدیل شود؛ البته بعد از کودتای آمریکایی انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، محمدرضا پهلوی، برای جبران دیکتاتوری پدرش و القاء آزادی های مدنی، اجازه داد تا بسیاری از ایرانیان از اسامی تحمیلی سابق، رها شوند و به دلخواه خویش، نام فامیلی جدید خود را انتخاب کنند. فکر می کنم، «موج تغییر اسم فامیل» در سراسر کشور در دهه چهل گسترده شده بود.

س- رابطه تان با  برادرهایتان چطور بود؟

شخصیت ما ۵ برادر هم مشترکاتی داشت و هم تفاوت هایی؛ یکی از مشترکات برجسته خانوادگی ما، «پرهیز از ظلم کردن و گریز از ظلم پذیرفتن» بود؛ اما شاید علاوه بر آن، برای «ظلم ستیزی»، آمادگی بیشتری در خود احساس می کردم؛ برادر بزرگ ما بسیار منضبط و جدی بود؛ برادر دوم ذائقه هنری خوبی داشت و از پشتکار تحسین برانگیزی برخوردار بود، اما در عین حال سختگیر نبود؛ بنده از ویژگی دو برادر بزرگترم خیلی چیزها آموختم؛ برادر چهارم که دو سال از من کوچکتر بود، در اخلاق مذهبی، جدیت و روحیه معلمی مرا نداشت؛ او با روحیه ای متفاوت، اهل تفریحات و سرگرمی ها بود؛ آخرین برادر ما، شخصیتی آرام، ساده، سر به زیر و زحمتکش داشت.

س- ازدوران کودکی تان می گفتید … چه زمانی به مدرسه رفتید؟

تنها  فرزند خانواده بودم که سواد خواندن و نوشتن نداشتم. اما در ۱۳ سالگی اتفاق عجیبی برایم افتاد: زمانی که هنوز در ایران برق و وسائل برقی (کولر و غیره) همگانی نبود، در دزفول معمولاً خانواده ها نیمی از سال را روی پشت بام می خوابیدند؛ یکی از همان شب ها  خوابی عجیب و رؤیای صادقه ای دیدم که سرنوشت زندگیم را تغییر داد؛ در عالم نیمه خواب و بیداری، مردی نورانی از افق آسمان به طرف من آمد و کنارم نشست و گفت :«بلند شو درس بخوان»… من حیرت زده نیم خیز شدم و گفتم:«بلد نیستم؛ چطوری بخوانم !؟» او دستم را در دستانش گرفت و دو بار دیگر در پاسخ به سئوالم که می پرسیدم «چه بخوانم؟»، تکرار می کرد:«درس بخوان !»… بعد هم با لبخندی که هنوز از احساس آن انرژی می گیرم، دستم را رها کرد و در افق سحرگاهی قبل از طلوع فجر در آسمان ناپدید شد… و من در تعقیب او، از رختخواب برخاسته بودم و رو به افق فریاد می زدم:«چه بخوانم؟ چه بخوانم؟»… در همین حال، مادرم بیدار شده بود و پدرم را صدا زد و گفت: مثل این که محمدعلی خوابی دیده و دارد راه می رود؛ او را بگیر که از پشت بام نیفتد… از همان لحظه، هرچه پدرم و بعد دیگران می پرسیدند «چی شده؟»، من  فقط پاسخ می دادم: « درس! درس…!»… چندین هفته، از غذا خوردن و خوابیدن و سخن گفتن با افراد خانواده و فامیل امتناع می کردم و فقط می گفتم «درس»!… مرا پیش چند طبیب و حکیم شهر بردند و تشخیص اغلب آنها این بود که «پسرتان هیچ مشکل جسمی ندارد و فقط می خواهد که درس بخواند؛ پس بگذارید درس بخواند». بعد از این جریان، یکی از دوستان برادر بزرگم، به عنوان معلم به منزل ما می آمد و ساعاتی را خواندن و نوشتن به من یاد می داد؛… دی ماه بود که مرا به مدرسه ای بردند تا ثبت نام کنند؛ مدیر مدرسه گفت: «چون سنش بالاست، فقط می تواند در کلاس ششم ابتدایی بنشیند…  برای این کار، از من آزمون  دیکته و ریاضی کلاس پنجم را گرفتند که در نتیجه نمره دیکته ام شد « صفر» و ریاضی گرفتم «دو». ابتدا مدیر مدرسه از پذیرش دانش آموزی با چنین پایه ضعیف درسی، امتناع کرد؛ تا بالاخره با پیشنهاد خودم، قرار شد موقتاً اجازه دهند تا به صورت «میهمان آزاد» در کلاس حضور یابم، تا اگر برای امتحانات ثلث سوم خودم را به سطح کلاس رساندم، اجازه شرکت در امتحانات نهایی را داشته باشم؛ با همین شرط مرا به کلاس ششم معرفی کردند… یادم می آید، وقتی روز اول وارد کلاس شدم، به جای اینکه بگویم «آقا اجازه»، گفتم: «سلام علیکم» و همه بچه های کلاس بی اختیار قهقه زدند و در ولوله و جمعی خندان وارد کلاس شدم؛ درحالی که علت خنده آنها را نمی دانستم… از همان روز اول، معلم محترم، از دونفر شاگردان ممتاز کلاس خواست کرد که هر کدام یک روز در هفته با من دیکته و ریاضی کار بکنند؛ آنها هم بزرگوارانه پذیرفتند… در آن ایام، تقریبا ۲۴ ساعته درس می خواندم: در مسیر خانه و مدرسه، بر سر سفره غذا، در رختخواب و حتی در خواب هم درس هایم را مرور می کردم … این پشتکار باعث شد که در امتحانات ثلث سوم، جزء شاگردان ممتاز کلاس شدم؛ به زودی بچه های کلاس مرا «مغز طلایی» صدا می زدند و یکی از نشریات استانی، مرا «نابغه خوزستانی» لقب داد. خلاصه شش کلاس ابتدایی در  پنج ماه تمام شد و وارد مقطع دبیرستان شدم؛ از همان ایام علاقه ام به مسائل اجتماعی و فرهنگی و هنری و بعد هم سیاسی شروع شد: با عنوان مقاله نویس برتر، سه سال متوالی به اردوی دانش آموزی رامسر اعزام شدم؛ در تالار فرهنگ دزفول، تئاتر بازی می کردم؛ در رشته های ورزشی فوتبال و والیبال و بسکتبال عضو تیم منتخب شهرستان بودم؛ در جلسات مذهبی، بخصوص دعای ندبه شهر، با فعالان سیاسی بیشتر آشنا شدم، اما چون پدرم اجازه همکاری تشکیلاتی با جمع های ناآشنا را نمی داد، خودم اقدام به تشکیل گروهی از جوانان ۱۸-۲۴ ساله از بچه های محل کردم که اکثراً دانشجوی دانشگاه های تهران و شیراز و اصفهان و اهواز بودند؛ و از طریق آنها از اوضاع سیاسی دانشگاه های کشور مطلع می شدم و در تعطیلات دانشگاهی باهم جلساتی برگزار می کردیم.

س- اسم تشکل تان چه بود؟

اسمی برایش نگذاشتیم؛ چون گرایشات بچه ها متفاوت بود و بعضاً با تشکلات دیگری در دانشگاه های خودشان هم مرتبط بودند؛ فصل مشترک ما مخالفت با خاندان سالاری شاه و گسترش وابستگی کشور به بیگانگان بود؛ دوستان هم نوع تفکر بنده را که به قول خودشان «روشنفکر مبارز مذهبی» بود، قبول داشتند. هر کدام از آنها حال و هوای دانشگاه ها و یا فعالیت هایشان را تعریف می کردند و ما هم مسائل مشترک سیاسی- فکری را باهم بحث می کردیم .

س- چه شد که به آلمان رفتید؟

تعطیلات نوروز سال ۱۳۵۳ حادثه تلخی اتفاق داد: بچه های گروه ما برای دورهمی و تشکیل جلسه سالانه در شوشتر جمع  شده بودند تا به محض بازگشتم از سفر چند روزه تهران، به آنها بپیوندم؛ اما وقتی به دزفول رسیدم، متوجه شدم محله ما عزادار شده؛ زیرا سه تن از بهترین دوستانم، براثر بی احتیاطی در محل آبشارهای شوشتر غرق شده و جان باخته اند… آنها صمیمی ترین دوستانم بودند که با رفتن شان، من از ادامه تحصیل و شرکت در کنکور منصرف شدم و تصمیم گرفتم از کشور خارج بشوم و چون برای خروج از کشور، گذراندن نظام وظیفه لازم بود، خرداد سال بعد برای سربازی به نیروی دریایی خرمشهر و آبادان اعزام شدم که ۱۷ ماه در پادگان آموزشی خسروآباد آبادان و ۷ ماه را در پایگاه دریایی خرمشهر گذراندم. در همان سال ۱۳۵۶ دیپلم ریاضی خود را گرفتم و تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل و گسترش ارتباطات با فعالان سیاسی به امریکا یا اروپا بروم.

س- اوضاع مالی خانواده تان خوب شده بود که می خواستید به آمریکا بروید؟

رفتن به امریکا و به خصوص اروپا، در آن سال ها کار پرهزینه ای نبود و طبقه متوسط هم می توانستند از طریق «کار ضمن تحصیل» از عهده مخارجشان برآیند؛ من هم برای تفریح و ولخرجی مانند طبقه مرفه نمی خواستم به آمریکا یا اروپا بروم !.. البته دولت امریکا تقاضای  ویزای مرا پاسخ نمی داد؛ ساواک هم به خاطر تکثیر نوارهای سخنرانی انقلابیون مذهبی قم، به من حساس شده بود… تا اینکه اواخر سال ۵۶ بعد از رحلت پدرم، ابتدا عازم مشهد مقدس شدم و بعد از چند روز به تهران برگشتم و به آلمان رفتم.

س- چرا آلمان را انتخاب کردید؟

آن زمان برای ورود به آلمان، ویزا لازم نبود و ضمناً یکی از همان دوستان قدیمی همشهری بنده، در شهر ماینس آلمان مشغول کار و تحصیل شده بود؛ او خیلی اصرار داشت که به آلمان بروم، چون شرایط  کار و تحصیل آسان، دانشگاه بدون کنکور و بدون هزینه، مهیا بود. به همین دلائل به آلمان نزد دوست قدیمی خود رفتم؛ اما چون او مجذوب قهرمانان «کمونیست» شده بود، فقط یک شب پیش او ماندم و تا صبح روز بعد با هم بحث بی نتیجه کردیم؛ لذا همان روز دوم به شهری که نشانی یک آشنای دیگری از دوران سربازی را داشتم، رفتم و در آنجا با اعضای «اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان ایرانی در اروپا» آشنا شدم. پس از حدود سی ماه آموزش زبان آلمانی و گذراندن کالج دانشگاه «کارلسروهه»، برای ادامه تحصیلات، به دانشگاه «کلاوستال» آلمان رفتم. در خلال این مدت، همزمان با تحصیل و فعالیت های گسترده سیاسی و انقلابی و مذهبی، از طریق شرکتهای «کاریابی» دوسه روز در هفته را کارهای خدماتی انجام می دادم تا هم امرار معاش کنم و هم هزینه برخی فعالیت های سیاسی تبلیغاتی را با مشارکت سایر اعضای انجمن اسلامی تهیه کنم.

س- چه زمانی ازدواج کردید؟

سال ۵۸ بود که با همراه ارزشمند زندگیم، دختری محجبه و انقلابی، یعنی سوسن صفاوردی، از طریق برادر ایشان که تازه از ایران آمده بودند، آشنا شدم و بعد از یک ماه آشنایی، باهم ازدواج کردیم. مراسم ازدواج مان خیلی ساده و با یک جعبه شیرینی برای اعضای انجمن اسلامی و اهل مسجد شهر برگزار شد. از نوجوانی دوست داشتم، مراسم ازدواجم در مسجد باشد؛ اهل تشریفات و تجملات عروسی های رایج نبودم وهمسرم نیز بزرگوارانه، خلاف تفکرات غالب، با سبک زندگی ساده ای که داشتم سازگار بودند و مهریه خودشان را نیز یک جلد کلام الله مقرر کردند که تفسیر المیزان هم به آن اضافه شد.

س- کی به ایران برگشتید؟

اواخر همان سال برای ثبت رسمی ازدواجمان و برگزاری مراسم خانوادگی به  ایران آمدیم.

س- شما در آن ایام با امام خمینی هم ملاقات داشتید؟

بله، همان روز اولی که امام خمینی از عراق به فرانسه آمدند (۱۳مهرماه ۱۳۵۷)، با چهارنفر از اعضای انجمن اسلامی کارلسروهه به دیدارشان رفتیم. در حقیقت بنده جزء نخستین پاسداران امام خمینی در نوفل لوشاتو بودم و خاطرات جالبی از آن ایام دارم… آن روزها در آلمان با مسلمانان غیرایرانی، بعضاً اهل سنت، نمازجماعت و گاهی هم نماز جمعه می خواندم؛ اما برخی دوستان ایرانی منع می کردند، زیرا حقیر سواد کلاسیک حوزوی نداشتم… یادم هست، وقتی این موضوع را با امام خمینی در میان گذاشتم تا تعیین تکلیف فرمایند، ایشان توصیه و تأکید کردند تا به اقامه نماز ادامه بدهم و حتی در پاسخ به اینکه «من سواد حوزوی ندارم»، گفتند:«نیازی نیست؛ همان هایی که بلد هستید، کافی است»؛ البته چند سال بعد هم انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی شهر کلاوستال، در مورد اقامه نماز جمعه بنده در آن شهر از معظم له استفسار کرد که ایشان کتباً در ذیل نامه انجمن اسلامی مرقوم فرمودند:«همچنان که نوشته اید، با این برادر نماز بخوانید، نماز شما قبول است. ان شاءالله موفق باشید»

س-  شما در آلمان به خاطر فعالیتهای دانشجویی تان بازداشت شدید؟

اوائل سال ۶۱ به همراه تعدادی از دانشجویان عضو انجمن های اسلامی آلمان، متعاقب یک درگیری با ضدانقلابیون فراری از ایران، به زندان افتادم و به یک سال زندان محکوم شدم؛ روز اول بازداشت، پلیس آلمان که مرا از افراد اصلی ماجرا می پنداشت، بشدت شکنجه کرد تا پشت صحنه درگیری و اشخاص بازداشتی را معرفی بکنم؛ چهار نفر پلیس، قفسه سینه و مهره های کمر و گردنم را به شدت مضروب و مجروح کردند. بعد از آزادی مشروط از زندان، دیگر به من اقامت رسمی ندادند؛ و صرفاً مجوز ادامه تحصیل Duldungs schein» » تا خاتمه مقطع فوق لیسانس دادند. سال ۱۳۷۲ پس از تشکیل پرونده «میکونوس» که روابط ایران و آلمان پیچیده شد، چون متهم ایرانی پرونده میکونوس، سابقاً در سال ۱۳۶۱ هم سلول در زندان بودیم، دولت آلمان اتمام دکترای مهندسی مرا، موکول به ابراز برائت از دولت ایران و درخواست پناهندگی از آلمان کرد که طبیعتاً برای اینجانب پذیرش چنین تحقیر ملی غیرممکن بود. به همین دلیل دکترای مهندسی من ناتمام ماند و با خانواده به ایران بازگشتیم؛ البته بعداً در یکی از دانشگاه های دیگر آلمان به صورت ترددی «همکار علمی» شدم که این همکاری نیز در سال ۱۳۷۶ پس از صدور رأی نهایی دادگاه میکونوس، ممنوع شد و تمام ارتباطات دانشگاهی من با آلمان قطع شد.

س- دیگر به آلمان  نرفتید؟

چرا تا سال ۱۳۸۱ برای سخنرانی و برگزاری «سمینارهای سراسری مسلمانان آلمانی زبان اروپا» که مسئولیت آن را از اوائل انقلاب به عهده داشتم، سالانه حداقل دوبار به آلمان می رفتم. اما بعد از انفجار برج های تجارت جهانی نیویورک، تابستان ۱۳۸۱ سمیناری در دانشگاه تهران با عنوان «نخستین همایش جهان پس از آمریکا» برگزار کردم که بازتاب گسترده ای در اروپا و آمریکا داشت که متعاقباً به آمریکا ممنوع الورود شدم. زمستان همان سال، برای انجام مناظره ای با رئیس دانشکده شرق شناسی آلمان «پروفسور اودو اشتاین باخ» با موضوع «رهبری سیاسی در آینده جهان» به آلمان رفتم… در این مناظره که مبحث «ولایت فقیه، یک سیستم جهانی» را به عنوان آلترناتیو دموکراسی غرب مطرح کردم، آخرین سخنرانی بنده در غرب بود. این نشست با حضور حدود ۷۰۰ نفر مسلمان و مسیحی به همت «اتحادیه راه اسلامی در آلمان» و با مدیریت «پروفسور یاووز اوزوز» برگزار شده بود؛ فردای آن مناظره برنامه سخنرانی من در یکی از کلیساهای آلمان لغو شد و دولت آلمان که بعد از آن مرا ممنوع الورود کرد، اعلام نمود: «سخنرانی های شما امنیت ملی آلمان را تهدید می کند». به این ترتیب از سال ۸۱ به بعد، به آلمان هم ممنوع الورود شدم.

س- خانواده تان چطور به آلمان می روند؟

هیچ یک از افراد خانواده ام، بخاطر نظریه پردازی سیاسی و تحلیل مسائل اسلامی انقلابی موجب نگرانی غربی ها نیستند، بلکه مثل هر شهروند دیگر، می توانند به سفرهای کاری، تحصیلی، سیاحتی و دیدار با مسلمانان مقیم به آلمان بروند. بجز پسر بزرگم که سکونت موقت و تردد کاری دارد، هیچکدام از اعضای خانواده ام، ساکن خارج از کشور نیستند. البته همین پسر بزرگم نیز دوبار در مقطع دکتری به خاطر مواضع سیاسی بنده، از دانشگاه های اشتراسبورگ و آلمان اخراج شد.

س- نوه تان  هم در آلمان به دنیا آمد؟ او را می بینید؟

علت به دنیا آمدن ایشان در بیمارستان آلمان، توصیه پزشک مربوطه بود؛ نه چیزی دیگر… بله، گاهی اوقات که میسر می شود، نوه ام را می بینم؛ فعلاً او تنها نوه ام است.

س- عروستان را هم می بینید؟ رابطه تان حسنه شده است ؟

طرح مسائل خصوصی که سخن از تفاوت دیدگاه با فردی محترم از خانواده ام باشد و تبدیل به جنجال رسانه ای بشود، دور از مرام خانوادگی و خلاف ذائقه رسانه ای بنده است؛ اما به عنوان یک معلم و یک پدر، می توانم نکته ای کلی را عرض کنم تا شاید برای عموم مفید باشد: وقتی کسی وارد یک خانواده می شود، آن خانواده را کامل می کند، نه ناقص؛ یعنی باید تقویت کننده پیوستگی ها باشد و نه عامل گسستگی ها؛ چون آن شخصی را که ما از یک خانواده برگزیده ایم، بالاخره تربیت و اصالت و ویژگی های مطلوبش را از خانواده اش گرفته؛ اگر پیوندهایش را قطع کنیم، اگر او را مخیر به گزینش میان گذشته و آینده اش کنیم، اگر او نتواند داشته هایش را بستر پیشرفتش قرار دهد، دیر یا زود، خودش را بازنده می بیند و پیوند جدید را عامل گسست ریشه هایش می یابد و از آن منصرف می شود؛ پس نباید با رفتار خود، چنین اتفاقی را برنامه ریزی کنیم. فارغ از هر دین و مذهب و مسلکی، تجربه بشری نشان می دهد، پسری که با پدرش و دختری که با مادرش سازگار باشد، در تشکیل خانواده نیز همسرانی سازگار و پایدار خواهند بود. البته آرزوی هر پدری، سلامت و سعادت و عاقبت بخیری فرزندان و دوام و بقای زندگی خانوادگی آنهاست

س- نمی خواستم باعث آزردگی شما بشوم؛ از فرزندانتان برایمان بگویید.

فرزند بزرگم  یاسین، متولد سال ۶۰ می باشد، او از دوسالگی شروع کرد به حفظ قرآن و در چهارسالگی به عنوان نخستین کودک قرآنی جمهوری اسلامی در ماه مبارک رمضان سال ۶۴ در شبکه دو سیما به مردم معرفی شد؛ یاسین از اوان نوجوانی پاسخگوی مسائل شرعی سایرین در محیط زندگی اسلامی ما در آلمان بود.

فرزند دومم، متولد سال ۶۶، از نوجوانی حافظ کل قرآن شد و مصمم است ان شاءالله پس از تدارک مقدمات، ازدواج کند. دخترم که در خلال نوجوانی قاری قرآن مدرسه خودش بوده، متولد ۶۸ می باشد و ازدواج کرده و همسربزرگوارشان، به دور از هیاهوی رسانه ای به تحصیل و کار آزاد خانوادگی اشتغال دارد.

س-  از آلمان  که برگشتید ؟ چه شد؟

ابتدای سال ۷۳ بود که به ایران برگشتم؛ در همان آغاز ورودم  به  تهران، پیشنهاداتی از سوی همکاران محترم دولت هاشمی مطرح شد؛ مثلاً در همان هفته آغاز سال که هنوز تعطیلات رسمی نوروز بود، بنده با تعیین شرط موقت، معاون فرهنگی موسسه رسانه های تصویری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دوره وزارت جناب مصطفی میر سلیم شدم. چند ماه بعد، پیشنهاد اداره کل روابط بین الملل ارشاد توسط قائم مقام وزیر؛ یا بعد از آن، پیشنهاد اداره کل مطبوعات خارجی همین وزارتخانه توسط معاون مطبوعاتی وقت، مطرح شد که پذیرش آنها برایم مقدور نبود؛ زیرا هنوز تصمیم به تعیین شغل ثابت خود نگرفته بودم؛ از وزارت علوم وقت، برای عضویت هیأت علمی در چند دانشگاه پیشنهاداتی داشتم، چون تعداد اعضای هیأت علمی دانشگاه ها هنوز بسیار محدود بود، برایم جذابیت داشت؛ اما  مایل بودم، ابتدا دکترای ناتمام را به سرانجام برسانم و بعد وارد دانشگاه بشوم؛ از طرفی پذیرش مدیریت های اجرایی سنگین برای کسی که ۱۶-۱۷ سال در کشور حضور نداشته، برایم قابل قبول نبود. بر همین اساس، پیشنهادهایی مانند معاونت استانداری تهران یا بعضی استانداری ها را هم با تمام جذابیت شان، در حد صحبت های اولیه رد کردم، چون اصولاً پست اجرایی با روحیه ام سازگار نبود…

س- استانداری کجا را به شما پیشنهاد کردند؟

آن زمان بخاطر سیاست «تعدیل اقتصادی» دولت هاشمی در چند استان کشور مشکلاتی  پدید آمده بود و می خواستند، در مواردی با تغییر استاندار، فضای عمومی آن مناطق را آرام کنند. در تهران هم با حضور کرباسچی به عنوان شهردار، استاندار تهران حالت تشریفاتی و خنثی گرفته بود و دنبال تقویت جایگاه استانداری بودند. بنده هم به دلیل عدم آشنایی نزدیک از شرایط داخل کشور، وجداناً نمی توانستم با ریسک بالا مسئولیت بپذیرم.

س- آن روزها دولت هاشمی مستقر بود؟ این پیشنهادها از طرف چه کسانی به شما داده می شد؟

تا سال ورودم به ایران، مشکل خاصی با شخص هاشمی رفسنجانی نداشتم و خود ایشان هم خصوصاً مواردی از فداکاری های مرا می دانست. بعضی از وزراء دولت از دوستان چهل ساله و همشهریم بودند، مثل جناب آقای غلامرضا فروزش. جناب آقای علیمحمد بشارتی وزیر وقت کشور نیز، از زمان نمایندگی در مجلس شورای اسلامی که گاهی به خارج از کشور تردد می کرد، با بنده آشنایی و محبت برادرانه داشت. به هرحال وقتی یک فرد در مسائل فرهنگی، رسانه ای و مذهبی در آلمان شناخته شده باشد و با وزارت امور خارجه، وزارت ارشاد، وزارت صنایع، سازمان تبلیغات اسلامی، وزارت کشاورزی و سایر نهادهای انقلاب و جمهوری اسلامی از ابتدای تشکیل آنها همکاری و ارتباط داشته باشد، برای خواص ناشناخته نمی ماند. مدیرکل روابط عمومی وقت وزارت کشور نیز که کاردار سابق ما در آلمان بود، شناخت نسبتاً کافی و ارتباط صمیمانه ای با بنده داشت که در همان ابتدای ورودم به ایران، مسئولیت بولتن محرمانه وزارت کشور را هم بر عهده گرفتم. در عین حال مدتی با شورای عالی جوانان و آقای دکتر میرباقری (قائم مقام فعلی سیما) همفکری داشتم.

س- چرا پیشنهادات برای جذب شما در بدنه اجرایی کشور زیاد بود، شما که تازه به ایران برگشته بودید و رزومه اجرایی هم نداشتید؟

دلیلش را باید از همان بزرگوارانی در نظام بپرسید که با افکار و روحیات حقیر آشنا بودند و فعالیت های بنده در خارج از کشور را تحت نظر داشتند و با مجموعه های سازمانی آنها سال های طولانی همکاری داشتم. برای نمونه از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، کدام یک از سفرا و کارداران و رایزن های فرهنگی ایران و مسئولان مرکز اسلامی هامبورگ با اینجانب آشنایی یا ارتباط نزدیک فکری یا همکاری نداشته اند؟ هر کاری که جمهوری اسلامی خواسته و من توانسته ام، در تمام آن سال ها انجام داده ام و هرگز هم هیچ پُست و مسئولیت و حکم رسمی از هیچ کسی نخواستم؛ شاید باورش سخت باشد، اما حقیر تا چهل و چهار سالگی از استخدام شدن در هر نهاد و سازمانی، طفره می رفتم؛ چون اصولاً انگیزه ای نداشتم که «مستخدم دولت» بشوم، بلکه همیشه می خواستم، «آزاده ای مدافع نظام و فدایی انقلاب اسلامی» بمانم.

س- چرا همراهی تان با میرسلیم در وزارت ارشاد خیلی طولانی نشد؟

اوایل سال ۷۴ بود که از وزارت ارشاد بیرون آمدم و به صدا و سیما رفتم. البته آقای میرسلیم را شخصیتی سلیم النفس و قابل احترام می دانستم، اما شرط همکاری خودم و رسالت سازمانی هربخش از وزارت ارشاد را «تبلیغ امامت و ترویج مرجعیت ولی فقیه» می دانستم که این دیدگاه ولایی و نگاه اسلام جهانشمول بنده، با سیاست و افکار هاشمی رفسنجانی مغایرت داشت و لذا از وزارت ارشاد خارج شدم.

س- همانطور که خودتان اشاره کردید، دیدارهایی با امام خمینی داشتید ،رابطه تان  با مقام معظم رهبری چگونه است؟

ابتدا اشاره کنم که این تفکیک شما در عناوین «امام // رهبری» برای دو پیشوای راحل و حاضر امت اسلامی، هم خلاف قانون اساسی و هم مخالف نظر امام خمینی در تبیین اصل ولایت فقیه است و هم ضد منافع ملی ماست که عده ای آگاهانه و اکثریتی ناآگاهانه تکرار می کنند. اساس اندیشه امام خمینی،«امامت ولی فقیه»بود؛ ایجاد نظام «امت-امامت»، بالاترین خلاقیت انقلاب بود؛ بزرگترین خیانت به انقلاب اسلامی، عدول از اصل امامت

و بازگشت به نظام سکولاریستی«ملت-رهبر»است.

اما پاسخ شما: نسبت یک «مأموم» با امام امت اسلامی، در هر زمان، همان نسبت ایدئولوژیک یک عضو از امت بزرگ اسلامی با امام خویش است؛ یعنی یک رابطه عقیدتی فکری معنوی است که نیاز به هیچ ابزار مادی ندارد، اما خودش زایشگر و سازنده ابزار مادی است؛ مگر ما، چه رابطه ای مادی با پیامبر یا امامان معصوم خود داریم؟ ارتباط با ولی فقیه هم از همان نوع، اما در سطحی پائین تر است.

س- شما علاقمند به تبلیغ امامت و مرجعیت مقام معظم رهبری در دنیا بوده اید، بر حسب این علاقه آیا از سوی مشاوران و نزدیکان مقام معظم رهبری واکنشی نسبت به اندیشه ها و تفکراتتان داشته اید؟ اصلا به شما فضایی برای دیده شدن کارهایتان داده اند؟

اگر رابطه «امام و مأموم» را یک مسأله عقیدتی و باور توحیدی بدانید، دیگر از «علاقه» شخصی و یا «تأیید و تکذیب» این و آن نمی پرسید؛ سنجش این رابطه عقیدتی، موضوعی مادی و دنیایی و یا اداری و سازمانی نیست؛ یک «حق و تکلیف الهی» است- مثل اقامه نماز یا سایر عبادات شرعی؛ مأموریت مشاوران و نزدیکان امام امت، ممکن است، جذب اغیار باشد و نه حفظ و تقویت مجذوبین؛ اما در هرحال این نزدیکان نمی توانند، در انجام تکلیف الهی یک «مأموم» محدودیت ایجاد کنند و یک مأموم رسالت مدار نیز چشم انتظار مساعدت دیگران نمی ماند؛ باید از منظری غیرمادی به این رابطه الهی نگریست تا مفهوم ارتباط معنوی و عقیدتی فدائیان امام خامنه ای را در هرجای جهان، و از جمله در ایران، دریابید.

س-  پس از خروج از وزارت ارشاد چه کردید؟

سال ۷۴ از سوی دکتر پورنجاتی به  صدا و سیما دعوت شدم، تا در راه اندازی شبکه چهارسیما که به قول ایشان قرار بود «کفاره گناهان  شبکه های دیگرسیما» باشد، همکاری کنم. البته قصدم همکاری موقت با شورای مدیریت شبکه ۴ سیما بود. بعد از حضور بنده در سازمان، با دکتر علی لاریجانی رئیس وقت صدا و سیما، از سوی برخی دوستان آشنایی برقرار شد و با پیگیری و تأکید خود ایشان و اصرار مرحوم کردان، به استخدام سازمان صدا و سیما در آمدم.

س- الان هم در استخدام  سازمان صداو سیما هستید؟

با وجود مخالفت جدی آقای مهندس ضرغامی، رئیس وقت صدا و سیما، چون از حضور ۱۱ ساله خودم در آن سازمان خسته شده بودم، از سال ۱۳۸۵ از طریق مصوبه هیات ممیزه دانشگاه پیام نور به عنوان عضو هیأت علمی گروه الهیات به این دانشگاه منتقل شدم. البته دولت روحانی که آمد، با رفتاری غیرمدبرانه، مرا تحت هر نوع فشارسازمانی قرار دادند و به حذف و انزوای شغلی حقیر همت گماشتند؛ تا شاید  به سیاست های دولت تمکین کنم؛ اما این روش، ناشی از عدم شناخت ظرفیت نیروهای انقلابی است. نباید تصور شود، با ایذاء سازمانی و آزار اداری و ایجاد مشکلات شغلی، می توان یک نفر انقلابی را خاموش کرد. کسی که نماینده وزیرعلوم درتشکل های دانشگاهی بوده، مشاور رئیس دانشگاه و مدیرکل فرهنگی پیام نور کشور بوده، عضو شورای فرهنگی دانشگاه و عضو هیات علمی گروه الهیات پیام نور تهران بوده است، حالا این دولت توانسته او را به یک «کارشناس ساده و بی خاصیت» تبدیل کند که باید هر روز در منطقه خاک سفید تهران در یک آزمایشگاه متروکه دانشگاه حاضر بشود، واقعاً این چه شاهکار تدبیر دولتی است؟  آقایان هرگاه دلشان بخواهد ماهیانه به طور متوسط حدود دو تا سه میلیون تومان به بنده حقوق بدهند و یا هربار به یک بهانه ای همین دو میلیون تومان را هم قطع کنند؛ مانند امسال که تا بحال چهار ماه است حقوق اندک ماهیانه مرا هم پرداخت نکرده اند!

س- یعنی همه سمت های شما یکباره در دولت یازدهم از شما گرفته شد؟

بله!… شگفتا که آقایان اسم این رفتار غیرمدبرانه را گذاشته اند «دولت تدبیر و امید» !

س- به شرایط کاری– سیاسی شما در دولت  فعلی بازمی گردیم، پیش از آن می خواهم از شما بپرسم چه شد که مشاور احمدی نژاد در دولت نهم و دهم شدید؟ چه چیزی شما را به  یار او بدل کرد؟

تابستان سال ۸۱ که با برگزاری «نخستین همایش جهان  پس از آمریکا» در داخل و خارج کشور خبرساز شدم، هنوز کسی دکتر احمدی نژاد را نمی شناخت. ممکن است شماها از زمان احمدی نژاد مرا شناخته باشید؛ اما از همان سال ۱۳۷۴ که دردانشگاه ها، مراکز سپاه و بسیج، مساجد کشور سخنرانی می کردم و در برنامه های داخلی و برون مرزی صدا و سیما، مسائل سیاسی ایران و منطقه و اروپا و آمریکا را تحلیل می کردم، چهره ای رسانه ای و شناخته شده بودم. سال ۱۳۸۲ که کاندیدای منفرد از تهران برای انتخابات مجلس شدم، بدون هیچ حمایت حزبی و با هزینه ای کمتر از دو میلیون تومان، از میان هزار کاندیدای تهران نفر پنجاه و ششم شدم.

تا آن زمان، هنوز آقای دکتر احمدی نژاد در عرصه سیاسی کشور مطرح نبودند. البته قبول دارم که با ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد، شخصیت ایشان به صورتی مثال زدنی اوج گرفت و خیلی از خواسته های سیاسی بنده و اکثریت نیروهای انقلابی کشور، اجرایی شد و الزاماً از هر نوع کمک فکری و حمایت تبلیغاتی از ایشان، دریغ نکردم.

س- طرح  مسئله هولوکاست در زمان  احمدی نژاد، شما را معروف کرد؟

نه، طرح نظریه احتمال «فرو پاشی امریکا» در سال ۱۳۸۰ نام حقیر را، خواسته یا ناخواسته، در دنیا بر سر زبان ها انداخت.

س- بازگویی نگاه ویژه شما به  مسائل بین المللی مثل هولوکاست و فروپاشی امریکا  و محو اسرائیل از روی نقشه کره زمین از دهان رئیس دولت های نهم و دهم  هم جنجال ساز بود و هم  به شهرت شما افزود!

درست است؛ این را قبول دارم .اما بحث بازنگری در مدعای هولوکاست به همراه بازخوانی تاریخ اروپا، به ویژه جنگ های اول و دوم اروپائیان، مربوط به دهه هفتاد در صدا و سیما و دانشگاه های کشور می شود؛ در حقیقت نظریه بنده، در مورد احتمال فروپاشی امریکا، بعد از تشکیل اتحادیه اروپا، در سمینار مسلمانان آلمانی مطرح شد.

س- آیا درست است که  شما متن سخنرانی های احمدی نژاد را می نوشتید؟

ما باهم رفیق و همفکر بودیم؛ ایشان مرا و دیدگاه های مرا تقریباً می شناخت و همدیگر را قبول داشتیم؛ به طور طبیعی در مسائلی که ایشان نظرم را می خواستند، صادقانه مشورت می دادم؛ اما اینکه متن سخنرانی هایشان را بنویسم، نه اصلاً اینطور نبود.

س-در سفرهای اروپایی احمدی نژاد را همراهی می کردید؟

نه خیر؛ هیچوقت همراه ایشان نبودم.

س- چرا آنقدر قاطع جواب این سوال را دادید؟

چون اگر حقیر همراه دکتر احمدی نژاد به سفرهای اروپایی و آمریکا می رفتم، به دلیل حساسیتی که غربی ها از قبل نسبت به دیدگاه های بنده داشتند، برای خود آقای احمدی نژاد، مسأله ساز می شد…

س- اما او رئیس جمهور بود وشما مشاورش!

خوب یک هزینه اضافی برای دولت ایشان بود؛ بدون هیچ فایده ای.

س- شما خودتان او را همراهی نمی کردید یا خود احمدی نژاد از شما  نخواسته بود؟

عقل سیاسی حکم می کرد که اصلاً به فکر همراهی با ایشان در هیچ سفری نباشم و منطق حکیمانه مدیریتی هم ایجاب می کرد که ایشان هرگز مرا برای همراهی با خودشان دعوت نکنند. البته گاهی دو تیپ شخصیتی مشابه که هیچ کدام نتوانند از دیگری تبعیت کنند، بهتر است در حد همان «دوست و رفیق» بمانند تا این که از نظر کاری خیلی بهم نزدیک بشوند.

س- احمدی نژاد واقعا با نظرات شما هم نظر بود یا می خواست جنجال ساز باشد؟

البته بحث «جنجال آفرینی سیاسی»، خودش یک سیاست کارساز برای برخی سیاستمداران جهان است؛ اما در مورد دکتر احمدینژاد، به نظرم، واقعا فقط نظراتی را که خودش قبول داشت، مطرح می کرد. یعنی اگر جنجالی اتفاق می افتاد، عارضه بود و نه هدف اولیه. خوب است این را بگویم که اولاً پیشنهادات بنده، همیشه جنجال آفرین نبودند؛ ثانیاً چه بسیار پیشنهاداتی که ایشان با موفقیت و بدون هیچ هزینه ای، اجرا کردند و کمترین چالشی هم در پی نداشتند.

مواردی مانند شعار «رئیس جمهوری از جنس مردم» را اوائل سال ۸۴ در برنامه زنده شبکه پنج سیما مطرح کردم؛ یا پیشنهاد طرح مباحث ارزشی-اخلاقی- اعتقادی توسط یک روحانی صاحب فضیلت قبل از شروع جلسات هیات دولت و ده ها ایده و فکر جدید دیگر را حضوری یا کتبی به ایشان تقدیم می کردم… بالاخره تا سال ۸۹ احساس برادری و صمیمیت متقابلی میان ما بود.

س- یعنی سبک لباس پوشیدن احمدی نژاد پیشنهاد شما بود؟

نه! نظر بنده و خودشان این بود که می توانند از جنس یک رئیس جمهور متعارف سیاسی نباشند؛ متفاوت باشند؛ آن هم با ملاک های ارزشی و انقلابی؛ این ها مختصات شخصیتی خودشان بود که بنده مورد تأکید قرار می دادم؛ نه این که ایشان مطابق نظر بنده یا کس دیگری عمل کنند.

س- پیشنهاداتی هم داشتید که احمدی نژاد به آنها بی توجهی کرده باشد؟

بله؛ زیاد بودند. مثلا همان شب انتخابات سال ۸۴ که پیروزی ایشان بعد از نیمه شب، قطعی شده بود، چند  ایده و پیشنهاد به ایشان دادم که نپذیرفتند و ضرر هم کردند؛ مثلا گفتم شما فردا صبح بعد از اعلام نتایج، بروید سراغ همه کاندیداها و با یک دسته گل از مشارکت آنها در برپایی انتخابات باشکوه دور اول و دوم، قدردانی کنید؛ یا به همه کاندیداها حکم  مشاورت بدهید؛ ایشان می گفت «هاشمی نمی پذیرد» و بنده معتقد بودم، هیچ اهمیتی ندارد، مهم صدور احکام است؛ حتی اگر نمادین باشد؛ یا پیشنهاد کردم که  کاندیداهای جناح راست را که با او رقابت کرده اند، جذب دولت خود بکند، اما او  فقط دکتر لاریجانی را در شورای عالی امنیت ملی به همکاری دعوت کرد؛ در حالی که آقایان ولایتی و محسن رضایی کاملاً آماده هر نوع همکاری بودند.

موارد مهم دیگری هم بود که ایشان بعد از چند سال تعلل مطرح کرد که دیگر موثر نبود، مانند: شکستن اقتدار دلار و یورو از طریق ایجاد ارزهای مشترک دوجانبه و چند جانبه با کشورهای همسایه یا ایجاد «ارز واحد» برای گروهی از کشورهایی که «شرکای تجاری» یا «همپیمانان سیاسی» ما بودند… این گونه موارد را بعداً برخی از کشورهای دیگر پیگیری کردند.

س- ایده  نوشتن نامه  به سران جهان هم پیشنهاد شما بود؟

پیشنهاد اختصاصی به ایشان نبود؛ بلکه در سخنرانی های علنی یا در مصاحبه ها و موضعگیری های رسانه ای، این گونه موارد را مطرح می کردم؛ الآن هم معتقدم که همه صنوف نخبگان (مقامات رسمی، اندیشمندان، سیاسیون، دانشگاهیان، علمای حوزه علمیه، هنرمندان، ورزشکاران…) ایرانی باید با همتایان خارجی خود مکاتبه وتعامل فکری داشته باشند و  مبانی اسلام و انقلاب اسلامی را ترویج نمایند؛ اگر آنها این کار را نکنند، دشمنان حتماً این کار را علیه ما کرده و خواهند کرد.

س- طرح انکار هولوکاست و محو اسرائیل از روی کره زمین  به نظرتان  ایده موفقیت آمیزی بود؟

«محو اسرائیل» تعبیر امام خمینی است؛ اما احمدی نژاد در طرح ایده «ضرورت بررسی هولوکاست» ابتدا یک اشتباه لفظی داشت که ماجرای هولوکاست به طور ضمنی نفی شد؛ حقیر هرگز معتقد به نفی یا تأیید مدعای هولوکاست نبودم؛ بلکه خواستار «باز خوانی» آن بوده  و هستم. زمستان سال ۸۴ که در سفر به عربستان، مسئله هولوکاست را «دروغ و افسانه» نامید، به ظرافت و اقتضاءآت بحث دقت نشد.البته هنوز رئیس جمهور وقت از عربستان برنگشته بود که با خبرگزاری فارس مصاحبه  کردم و گفتم که ایشان باید بجای نفی یا تأیید هولوکاست، حقیقت یابی آن را از محققان تاریخ اروپا طلب کنند و از سازمان ملل «تشکیل کمیته حقیقت یاب بین المللی برای بررسی هولوکاست» را درخواست کنند.

س- شما سخنان او را رد کرده بودید، واکنش احمدی نژاد به این اقدام شما چه بود؟

طبیعتاً ابتدا ناراحت بود، چون تصور کرد که من در مقابل واکنش به فضاسازی ها، نظرم را عوض کرده ام؛ اما وقتی متوجه ظرائف موضوع شد، موضع خودش را اصلاح کرد. اما با شیطنت مخالفان داخلی در همراهی با دشمنان خارجی، مدیریت ماجرا پیچیده شد و موضوع  «بازخوانی ماجرای هولوکاست» که مورد نظر ما بود، به «نفی هولوکاست» تعبیر و تبلیغ و تحریف شد.

س- هدفتان از طرح «بازخوانی هولوکاست» چه بود؟

بحث این بوده و هست که چرا غرب درهمه این سال ها باید در مقام پرسشگر از ما باشد و ما همواره درموقعیت پاسخگویی به آنها باشیم؛ چرا نباید یکبارهم که شده ما «پرسشگر» باشیم و غربی ها را به پاسخگویی در برابر افکار عمومی جهان وابداریم؟ بنده خواستار روشنگری در این قضیه و بعضی قضایای دیگر بوده و هستم. می خواستم برای یکبارهم که شده ملت و دولت ایران، نقش داور بین المللی را برای خود به رسمیت بشناسند و در مقابل اشرار جهانی، احساس «حقارت» نکنند؛ چرا باید همیشه نقش «متهم جهانی» را که غربی ها به ما نسبت می دهند، بپذیریم و جنایتکاران ضد بشری را در نقش دادستان بین الملل و قاضی القضات جهان به رسمیت بشناسیم؟ آیا خداوند عالمیان و پیامبر اسلام و اولیاءالهی و حتی عقلای عالم، ما را در تحمل تحقیر ملی و ستم پذیری از اشرار جهانی سرزنش نمی کنند؟

س-الان چه کار می کنید؟

«صبر کردن» بهترین کارهاست. صبر در برابر ناملایمات ناچیز شخصی، ضرورت پیگیری مصالح عمومی است. خودباختگان در برابر بیگانگان، برای تسکین روانی خود، ممکن است یک «ستم ستیز» را به هر مخروبه ای بدتر از یک ساختمان نیمه تعطیل، تبعید کنند؛ اما تجربه انقلابیون جهان در طول تاریخ نشان می دهد که قطعاً یک روح انقلابی در شرایط سخت، شکوفاتر می شود.  خنثی سازی منتقدین، دولت روحانی را کمک نخواهد کرد.

س-  هویت کاری شما از انجمن اسلامی دانشجویان  خارج از کشور شکل گرفت و الان دست شما از دانشگاهیان کوتاه شده است ؟

کسی که از نوجوانی، با دانشجویان مرتبط بوده، ارتباطش با دانشگاهیان و دانشجویان و فعالان کشور، نیازمند هیچ پُست، حکم و مقامی نیست.

س- ارتباط شما با دانشجویان چگونه است ؟

اگر ارتباطات درسی و در سر کلاس ها قطع شده، راه های ارتباطی وسیع تری فراروی انسان گشوده می شود که سابقاً کمتر مورد بهره برداری قرار گرفته اند. الآن ارتباطات اجتماعی بنده، بخصوص با دانشجویان، متفاوت، اما متنوع و موثرتر شده است.

س- چرا در دولت اول احمدی نژاد سمت  رسمی و صاحب نام و جایگاه مشخصی نداشتید؟

برای این که این جایگاه هایی که مدنظر دارید، هیچ وقت مراد و مطلوبم نبوده است. در انتخابات دوره سوم شوراها، با اصرار دبیر کمیته سیاسی «رایحه خوش خدمت» شدم؛ نسبت به ایجاد آن تشکل شبه دولتی و پذیرش مسئولیت در آن راضی نبودم؛ اما برای اثرگذاری بر بعضی تصمیمات، قبول کردم؛ لیکن طبق هشداری صریح، دخالت در امور انتخابات شوراها را نادرست می دانستم که به نخستین شکست سیاسی احمدی نژاد هم منجر شد.

س- اولین پیشنهاد برای حضورتان در دولت نهم چه بود؟

قبل از شکل گیری رسمی دولت نهم، پیشنهادات جذابی مطرح شد برای اشتغال در بخش حساس «بازرسی» نهاد ریاست جمهوری که بعضی از عوامل آن با ذائقه فکری بنده تناسب نداشتند؛ لذا عذرخواهی کردم. در خلال دوره نهم ریاست جمهوری نیز بعضی از پیشنهادات مؤثر و مفید را بخاطر فعالیت های گسترده بیرون از دولت، اما در راستای اهداف انقلابی دولت، نتوانستم قبول کنم. گاهی بعضی همکاران دولت، پیشنهادهایی را برای همکاری بنده با دکتر احمدی نژاد در میان می گذاشتند که خود ایشان با توجه به شناختی که از روحیاتم داشتند، رد می کردند.

به هرحال مدیریت حواشی «بررسی هولوکاست»، کار سنگینی بود که باید یک نفر انجام می داد و جلوی برخی آسیب ها را می گرفت که قرعه فال بنام یک فداکار زدند.

س- پس چه شد که در دولت دهم معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد را پذیرفتید و به جمع دولتمردان آمدید؟

بعد از فتنه ۸۸ که طرحی بود برای نابودی اصل «مردم سالاری» و ایجاد «جنگ داخلی» میان اقلیت و اکثریت، شرایط مملکت به مرز بحران رسیده بود؛ رئیس جمهور وقت انتظار داشت تا در دولت جدید او مسئولیتی را بپذیریم ،چند پیشنهاد هم مطرح شد؛ البته همچنان از پذیرش مسئولیت رسمی و مدیریت اجرایی پرهیز داشتم؛ لیکن برای معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد در آن شرایط حاد و استثنایی که رسانه های داخل و خارج «آتش بیار معرکه» شده بودند، شخص مناسبی نبود  که اوضاع را کنترل کند؛ بالاخره بعد از یک روز مهلت و مطالعه دقیق «قانون مطبوعات»، مسئولیت معاونت ارشاد را به شرطی که فقط شش ماهه باشد، پذیرفتم.

البته آقای احمدی نژاد تصور می کرد که حداقل دو- سه سال وقت لازم است که قانون مطبوعات اصلاح شود، تا امکان مدیریت فضای رسانه ای کشور فراهم گردد؛ و بنده معتقد بودم که با همان قانون موجود، می توان رسانه ها را قانونمدار کرد.

س- چرا تصورتان این بود که رسانه ها بی قانون منتشر می شوند؟

مدیریت «رسانه های قانون گریز»، بعد از جمع کردن اردو کشی های خیابانی، کار پیچیده ای بود. اگر آشوب های خیابانی و آتش زدن مساجد و مغازه ها و بانک ها در تهران تمام شده بود، اما تعدادی از مطبوعات و برخی خبرگزاری ها و سایت ها، به فضای آشوب طلبی از طریق بازنشر بیانیه های کروبی، میرحسین موسوی و سخنان هاشمی، دامن می زدند و فضای افکارعمومی در سراسر کشور را ملتهب می کردند. یعنی فتنه ای را که در تهران مهار شده بود، بعضی از رسانه های داخلی همصدا با رسانه های دشمنان خارجی، در گستره کشور گسترش می دادند. مسئولیت بنده این بود که طبق قانون مطبوعات رسانه ها را از افتادن در دام گروه های فتنه گر که با احساسات عمومی بازی می کردند و عامل تفرقه مردم و ابزار انتقال آشوب به سراسر کشور شده بودند؛ به انجام رسالت مطبوعاتی خودشان فرابخوانم و از آنها به مثابه «ابزار وحدت ملی و حافظان آزادی ملت و استقلال کشور» در برابر فتنه گران حمایت کنم.  صیانت از «آزادی مطبوعات» زمانی میسر می شود که عناصر هرج و مرج طلب، نتوانند از آزادی سوءاستفاده کنند.

البته شما می دانید که طبق قانون، معاون مطبوعاتی شخصاً تصمیم گیر نبوده و نیست؛ اما وظیفه مساعدت به «هیات نظارت بر مطبوعات» برای تصمیم گیری صحیح به منظور مدیریت رسانه ها را به عهده دارد.

س- پس چرا اجرای این رسالت خود را هرگز متوجه جراید متعلق به جریان اصولگرا نکردید؟

در مورد اجرای «رسالت مطبوعاتی» و جلوگیری از بازنشر مطالبی که با القاءآت رسانه های بیرونی توسط سران فتنه منتشر می شد، تقسیم بندی «اصولگرا-اصلاح طلب»، معنا ندارد. برای مدیریت فضا و تحقق «رسالت مطبوعات»، باید در آن شرایط دقیق، قاطع و بدون ملاحظات جناحی عمل می شد. اتفاقاً رفتار فراجناحی بنده، موجب دلخوری برخی از اصولگرایان شد؛ چنان که از آن پس، آنها بیشتر از رسانه های اصلاح طلب، مرا سانسور کرده اند. در آن شرایط آشوب زده، باید حاکمیت قانون متجلی می شد.

س- آنهم با رویکرد سرکوب گرانه !

اجرای دقیق قانون را برای بازگرداندن «نظم و آرامش» که ممکن است کسی «دیکتاتوری قانون» بداند، اما در هیچ کجای جهان «سرکوبگرانه» نمی نامند؛ بلکه آن را نشانه مدنیت و نماد جامعه مدنی می شمارند. برای فهم درست شرایط، باید هرکس از خودش بپرسد، «اگر آن آشوب های خیابانی یا حتی جنگ رسانه ای علیه امنیت ملی ادامه می یافت، چه شرایطی پیش می آمد؟»؛ باید بعد از هشت سال، منصفانه قضاوت کرد که اگر التهابات روزافزون تعدادی قانون ستیز و تحریک افکار عمومی به نقطه «احتراق» می رسید، چه می شد؟ آیا با دیدن شرایط تأسف بار سوریه، نباید عبرت گرفت و از مدیریت اضطراری مطبوعات برای مهار آشوب مخرب سال ۸۸ قضاوت درستی به دست آورد؟

س- انتقال  و انعکاس اخبار یکی از وظایف مطبوعات است، شما وقتی مانع انتشار اخبار و حق قانونی مردم و مطبوعات می شدید، چطور مدعی می شوید که قانون مدار بودید؟

برخورد احساسی با مقوله سرنوشت ساز «امنیت ملی»، مخاطب را به بیراهه می برد؛ قانون برای ایجاد نظم و آرامش و امنیت عمومی است تا آزادی های فردی و اجتماعی موجب رشد و سعادت فرد و جامعه بشوند و مورد سوءاستفاده «دشمنان آزادی» قرار نگیرند؛ اما وقتی قانون انتخابات نفی شد، نیروی انتظامی مورد تهاجم اشرار قرار گرفت، بسیجیانِ محافظِ جان و مال و ناموس مردم آماج گروه های شرور قرار گرفته و بعضی حمایت گران رسانه ای به بهانه «اطلاع رسانی آزاد» بر آتش «آتش افروزان» دمیدند و جامعه را در آستانه جنگ داخلی قرار دادند، آیا نباید در برابر ولنگاری های خانمان سوز، سختگیر بود تا دوباره فضای آرام و منطقی حاکم بشود؟

س- سبک مدیریتی شما سبب شد مردم به رسانه ها و شبکه های خبری آن سوی مرزها  جذب شوند

نه اصلاً اینطور نیست؛ این خلاف واقعیت هاست. اتفاقاً «فتنه» را رسانه های دشمن شعله ور کردند و در روزهای اول، آشوبگران تحت فرماندهی خارج از مرزها عمل می کردند؛ بعدها تعدادی از رسانه های داخلی با رسانه های بیگانه همراهی کردند. من در پنجمین ماه شروع فتنه وارد معاونت مطبوعاتی شدم و معتقد بودم، مردم باید حرف نظام خودشان را از مطبوعات رسمی داخل بشنوند؛ وگر نه مواضع و مطالب تحریک آمیز را که رسانه های بیگانه منتشر می کنند و نیازی به بازنشر همان مواضع از طریق مجوزهای رسمی وزارت ارشاد نیست.

س- شما خودتان گفتید که آمده بودید، ماجرا را جمع کنید، خوب این ادعا خودش مصداق «سرکوب» است

حرف مرا وارونه و سیاسی تفسیر نکنید؛ من آمده بودم تا بی قانونی ها در بعضی رسانه ها را مهار کنم و همه را در مسیر قانون مداری حمایت کنم؛ آمده بودم تا اعتماد متقابل میان «نظام- مطبوعات- مردم» را باز گردانم و تا حدودی همین اتفاق هم افتاد و دیگر نیازی به حضور بنده نبود.

س- از رویه تان پشیمان نیستید؟

به نظر شما باید برای جلوگیری از برافروختن شعله های جنگ داخلی توسط برخی رسانه های احساسی در کشورم، پشیمان باشم؟ روزی می رسد که قضاوت دیگری، درباره عملکرد بنده در حادثه تلخ فتنه ۸۸ خواهد شد؛ بخصوص اگر فتنه دیگری اتفاق بیفتد و کسی جرئت فداکاری نداشته باشد، آن وقت معلوم می شود که سوءاستفاده از آزادی مطبوعات چگونه هستی ملت ما را آتش خواهد زد.  بگذارید، تحلیل خودم را از حوادث سال ۸۸ در یک جمله بیان کنم: ادامه فتنه ۸۸ می توانست، جویبار خون را در میان همه صنوف جامعه، از جمله در میان رسانه ها، جاری کند؛ در آن صورت هیچ کس مصونیت نداشت. فعلا توضیح این تحلیل را بگذاریم برای فرصتی دیگر…

س- موضوعی که پس از مدتها  توجه رسانه ها را به شما جلب کرد، بازداشت، یاسین پسر ارشدتان به اتهام اختلاس در تابستان سال  گذشته بود، ماجرای بازداشت ایشان چه بود ؟

وقتی معاون اول قوه قضائیه می گوید «اختلاف حساب»، چرا برخی رسانه ها اصرار داشتند و دارند که بگویند «اختلاس»؟

تا جایی که بعداً بنده اطلاع یافتم، برای همین «اختلاف حساب» هم هیچ مدرکی وجود ندارد تا اتهام «اختلاف حساب» منجر به صدور حکمی علیه متهم بشود.

س- مگر می شود  فردی را بدون  هیچ دلیلی ۷ ماه بازداشت کرد؟

وقتی دولت روحانی با بهانه گیری، به کسی اتهام بزند و برای پرونده ای که ساخته، مدرکی ارائه ندهد، پس ظاهراً همه چیز «می شود»؛ این دولت برای خاموش کردن منتقدین خودش، از هیچ بهانه ای صرفنظر نخواهد کرد.

س- یعنی می گویید پسرتان، تاوان پدرش را داد؟

شما فکر می کنید، غیر از این است؛ البته دولتیان می دانند که بنده تا خاتمه رسمی این پرونده، به حرمت مراعات قانون، سکوت می کنم و به همین دلیل، احتمالاً از خاتمه آن فعلاً جلوگیری خواهند کرد؛ مگر آن که جوانمردی در این دولت پیدا بشود که ظلم را نپسندد و به گونه دیگری عمل کند.

س- وکیل پسرتان اختلاف حساب مالی بین شرکت رشد و هلال احمر را اتهام پسرتان اعلام کرده بود؟

اما برای دادگاه هرگز ثابت نشد که تخلفی صورت گرفته است.

س-  اگر اتهامی متوجه او نبود، پس چرا وثیقه ۲۹ میلیارد تومانی برایش صادر شد؟

«اتهام» که مساوی با «ارتکاب جرم» نیست! وقتی نماینده دولت از قوه قهریه حاکمیتی خودش فارغ از عقل و شرع و قانون بهره بگیرد و به کسی اتهام بزند، بعد هم برخی کینه توزان، رها از هر وجدان انسانی، همان دروغ را با انواع تهمت ها همراه کنند و فضای اذهان عمومی را آلوده سازند، بالاخره باید دادگاه صالح با داشتن مدرک قانونی حکمی را صادر کند؛ قاضی که نمی تواند مطیع شایعه پردازان باشد!

یکی از همین شایعه پردازان، آقای محمدعلی نجفی مشاور سابق اقتصادی دولت و شهردار جدید تهران است؛ آیا ایشان می تواند در دادگاه صالح، اتهاماتی که به فرزند بنده وارد کرده را ثابت کند؟

اما اگر وثیقه ۲۹ میلیارد تومانی با اتهام ایشان متناسب بوده، پس چرا آن را بعد از هفت ماه به حدود یک چهارم تقلیل دادند؟

س- وثیقه را چگونه تامین کردید؟

آنطور که خبردارم، اقوام و فامیل، بالاخره هفت ماه تلاش کردند تا چند سند منزل را معادل هشت میلیارد تومان وثیقه تدارک کنند.

س- شما در مدت بازداشت و بازجویی های پسرتان اصلا پیگیر ماجرا نشدید؟

نه! برای اینکه می دانستم اگر وارد بشوم دولت عصبی تر می شود و ناجوانمردی علیه پسرم را بیشتر می کند.

س- اینکه به عنوان یک پدر سکوت کردید و حتی پیگیر ماجرا نشدید، پسرتان را ناراحت نکرد؟

البته شخص پسرم کینه توزی ها علیه پدرش را می داند و انتظار کمکی از جانب پدرش نداشته و ندارد، اما بدیهی است که اعضای خانواده، کم و بیش، از من  دلخور بشوند و برنجند.

س- این دلخوری و رنجیدن اعضای خانواده سبب منزوی شدن شما در خانه  نشده است؟

البته اگر از بیرون و درون خانه دلی را بشکنند، خداوند جبّاری هست که جبران کند. اما در این مورد، من مصداق این شعر نبودم که شاید در ذهنتان باشد:

هرکس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا، دوست جدا می شکند

س- به جز حاشیه های بازداشت یاسین مدتها از شما  خبری نبود تا اینکه عکسی از شما در جلسات انتخاباتی ابراهیم رئیسی منتشر شد، چه شد  که به یاران رئیسی پیوستید؟

انسان تکلیف مدار، کسی است که هر لحظه احساس تکلیف کند، برای دفاع از پرچم حق و عدالت، وارد میدان بشود و جامعه خودش را در مسیر صداقت و امانت داری و خدمت رسانی به نیازمندان یاری رساند.

س- به ابراهیم رئیسی هم مشاوره می دادید؟

کسانی که از نظر مبانی فکری به هم نزدیک باشند، قطعاً باهم در جهت هم افزایی مشورت می کنند؛ چه مستقیم و رسمی، چه غیررسمی و غیر مستقیم؛ البته بنده در ستاد جناب رئیسی هیچ سمتی نداشتم.

س- تحلیل تان ازرفتار محمود احمدی نژاد و یاران نزدیکش چون مشایی و بقایی پیش و پس از انتخابات اردیبهشت ماه ۹۶ چیست؟

وقتی کلیپ «زنده باد بهار» آنها منتشر شد، در  کانال تلگرامی خودم در ذیل آن کلیپ نوشتم: «سه دلقک بهاری»… به نظرم رفتاری عاری از بصیرت و فهم سیاسی بود؛ با هیچ عقل و منطقی توجیه پذیر نبود. امیدوارم، هرچه زودتر احمدی نژاد دوباره خودش را بازبیابد.

س-  شما زمانی احمدی نژاد را  فرد انقلابی  می دانستید؛ پس از فاصله گرفتن ازاحمدی نژاد تا کنون برایتان پیش آمده، از همراهی و مشاورت با او احساس پشیمانی  کنید؟

زمانی که شخصیتی انقلابی باشد، باید انقلابیون از او حمایت کنند و در همه اموری که می توانند به او کمک نمایند؛ اما وقتی همان فرد، به هر دلیل تبدیل به ضد خودش شد، همان انقلابیون نیز باید در برابرش بایستند؛ زیرا «اشخاص» نباید ملاک رفتار ما باشند؛

برای فهم بهتر مسئله، مثال ساده ای بزنم: اگر شما پشت سر یک امام جماعتی نماز می خوانید، بعد هم در اواسط یا اواخر نماز، متوجه می شوید که شرایط امامت جماعت را از دست داده است؛ در این حالت چه می کنید؟… اولاً نماز شما تا همان لحظه درست بوده و ثانیاً از همان لحظه باید نمازتان را فرادی ادامه بدهید. پس حمایت از احمدی نژاد عاقل انقلابی سال ۸۴ یک وظیفه الهی برای هر مومنی بوده است.

س- احمدی نژاد مدام  تهدید می کند که مدارکی در اختیار دارد که اگر آنها را فاش کند، به نفع نظام نخواهد بود؛ به نظرتان ادعایش صحت دارد؟

فردی که ۸ سال رئیس جمهور بوده، دور از تصور نیست که دسترسی به اسناد و مدارک طبقه بندی شده و برخی اسرار نظام داشته باشد.

س- فکر می کنید احمدینژاد می تواند  برای امنیت نظام خطر آفرین باشد؟

هر کسی در این جایگاه می تواند خطرآفرین باشد؛ پس احمدی نژاد هم می تواند. اما یک شخصیت رشید سیاسی نمی تواند کودکانه و لجوجانه عمل کند؛ انتشار اسناد طبقه بندی شده و اسرار هر حکومتی، هر کسی را تبدیل به یک عنصر ضد امنیت ملی خواهد کرد.

برای ایشان و همه شخصیت ها و کارگزاران حکومت جمهوری اسلامی، در هر رده و مرتبتی و در هر دولت و قوه ای، عاقبت نیک از خدای بزرگ مسئلت دارم.

(مصاحبه با روزنامه شرق ۱۱ شهریور ۱۳۹۶dr-ramin-300x187)

 

مطالبی که ممکن است دوست داشته باشید ...

0 نظر شما در مورد این مطلب چیست ؟ “مصاحبه با روزنامه شرق/ بدون تحریف”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *