پیوندها

جانشین امام خامنه ای کیست؟

Scannen0003 (4)

«جاده»،یعنی سختی و بارِ سفر

تقدیم به فرزندان انقلاب

سرآغاز سخن…………….

هستی جاندار و بی جان و زمان  *** از خدا بگرفته هر اذن و امان

هرچه شدنام خدا آغاز او  *** سوی حق شد مقصد و پرواز او

پس سرآغاز کلامم نام دوست ***  او که داند سرِّ هرچه مغز و پوست

اول و پایان  این شعر و سخن  *** شرحی از آداب و رفتار کهن     

صحبتی با تو گذارم درمیان ***  از همان گنجینه ی پیشینیان

ظاهر وباطن  ز اول تا ابد***  جلوه ای از ساحتِ قدسِ اَحَد

هر چه باشد در جهان، او را عیان***  خواه مخفی گشته باشد، یا بیان

او که خالق بوده بر مرگ و حیات  *** هم خطر ممکن نماید، هم نجات

سرنوشت…………………

خیر این دنیا و آن دنیای ما  *** نیست یکسان با همه رؤیای ما

فکر نیک و کار نیک و راه نیک ***  می کشاند سوی تو، همراه نیک   

پس یکی جوید صلاح و اعتدال  ***  وان دگر تازد بسوی ابتذال

امتحان از بهر هر رشد و کمال  ***  می دهد هربنده ای را یک مجال

شکر نعمت، نعمتی دیگر شود  ***  کفرحق هم ظلمتی دیگر شود

شکر و کفر و خیر وشر در جستجو  *** چون وصالِ تشنه با آب وسبو

گر سبو  پر کردی از آب زلال  ***  سیر می گردی تو از شرب حلال

ورنه کامت سیر گردد از شراب***  تشنه مانی، تشنه ی آن آبِ ناب

کفر و شر سازد تو را خوار و ذلیل  ***  خیر و نیکی شد تو را راه و دلیل

هر که شد مغلوب زشتی و گناه  ***  چون شود مجذوب، گردد بی پناه

نیک و بد اعمال ما، شد سرنوشت  ***  کِی توان یک سرنوشت از سرنوشت

رنگ فردا، رنگِ افعالِ شماست  *** «عاقبت»، هرکس به اعمالش نماست

چون که مرگ هرکسی ناگه بود   ***  خوش بحال آن که خودآگه بود

مرگ در حال عبادت خوشگوار   *** مرگ در حال گنه، شد سوگوار

گر دلت با هر بدی اخگر گرفت  ***  آن خطا در جان تو سنگر گرفت

ابتدا گر انتخابت شد خلاف  *** بعد از آن شد اختیارت در غلاف

چون گنه مطلوب قلب و روح شد  ***  روح  تو مسموم و دل مجروح شد

قلب بیمار و پریشان نفسِ زار  ***   کرده فاتح دشمنان در کارِزار

گرکنی روح الهی را بدل  ***  نفس شیطانی کند با تو جدل

پند اول………………………

هان تو ای فرزند ایران دلیر ***  پند ره گیری ز پیران بشیر(بصیر)

چون رسیدت نوبتی در زندگی  ***  خالصانه کُن خدا را بندگی

تو حقیقت زاده ای در خلقتی  ***  با هزاران ویژگی در فطرتی

راه فطرت، راه حق انبیاست *** راه باطل، منجلاب اشقیاست

حق و باطل در مسیر زندگیست *** انتخاب خیر و حق، فرخندگیست

احسن از هر خوب،یا بد از بَتر *** انتخابِ عاقل است اندر خطر

عقل و دل بیمار باشد یا که خواب *** در حقیقت سخت باشد انتخاب

لحظه ی آغازِ کار و ابتکار ***  عقل و دین سازد تو را پر افتخار

جاده یعنی سختی و بارِ سفر *** تا شود حاصل ترا سود و ضرر

جاده یعنی حادثه، یعنی خطر  ***  گاه تنهایی و گاهی هم بتر

چون خدا در ذهن و قلب و جان توست  ***  این هدایت، لؤلؤ و مرجان توست

در سفر گر جاهلی همراه شد  ***   همسفر در نیمه ره گمراه شد  

جاده یعنی شوق رستن تاکجا  ***  ترس از بیراهه رفتن ناکجا

جاده یعنی از مدینه تا به شام  ***  دیدن آن کربلا و قتل عام

زندگی شد یک درنگ و جاده ای  ***  عیش با اورنگ یا سجاده ای

گر تو با دنیا هم آغوشی کنی *** کینه بینی، خودفراموشی کنی

کسب و خرج مال دنیا زحمت است  ***  در حساب آخرت پر محنت است

جلوه‏ی گنج جهان رَنجَت دهد  ***  رَنجِ حق در دو جهان گَنجَت دهد

گَنج دنیا، رنجشی بی منتهاست *** رنج در راه خدا،چون کیمیاست

شادی و آزادی…………………..

«شادی»ارحریّت و لذات توست، *** ازهوس بازیست، یا از ذات توست؟

گر توانی، هرچه خواهی آن کنی، *** در حریم دیگران جولان کنی

شادی آن باشد که هرخَیرالعمل  *** بر تو افزاید همه شوق و اَمَل

شادی و آزادی و سیرِ بشر  *** راز خلقت بوده از خیرالبشر

گر مسیر فکر و هر گفتارما  *** منبعث شد از خدا، رفتار ما

پس همه احساس وآزادیِ ما *** شد نشان بندگی، شادیِ ما

گر برای شادیِ خلقِ جهان  *** فکر و ذکر و فعل توگردد روان

بی پناهی گر که فریادت کند  *** یاریش آرام ودلشادت  کند

ورنه تو شاد و خلائق پُر ز درد *** ذهن تو آزاد و مردم رویِ زرد

این بُوَد تدلیس شیطان لَعین *** که بخندد، چون جهان بیند حَزین

شادی وآزادگی در بندگیست  ***  رِفقِ با بیچارگان، پایندگیست

عقل………………………………

سِرِّ حق در عقل و جان جاری شده *** خلقتِ انسان، به آنباری شده

هر چه با عقلت کنی، آن می شوی  ***  شکل پائیز و بهاران می شوی

عقل تو فرمانروایی عادل است  *** گر تو فرمانش نبردی، باطل است

چون گنه، عقل تو را ویران کند  *** چشم تو گریان، دلت حیران کند

گر«خطا» سلطان عقلت را شکست  *** تاج شیطان بر سر نفست نشست

عبادت……………………..

تو خدا را گر عبادت می کنی *** جان و قلب خود عیادت می کنی

در نماز و جمعه و مسجد همه *** سینه‏ ها  آسوده‏ اند از همهمه

ورنه در جان، سلطهِ مَکر و فریب *** جای شرع و حق نشیند عنقریب

ذکر حق، یاد فراموشی توست *** ضد غفلت، ضد خاموشی توست

لحظه‏ی پرواز تو، وقت نماز *** «سجده»،  راز رفتنت اندر فراز

در قیامِ تو، قیامت خودنماست  ***  هر قنوتت، مملو از خوف و رجاست

با عبادت می کنی دل شست و شو *** می کنی اسرار حق را جست و جو

بندگی، روشن تر از نورت کند *** هر گناهی، از خودت دورت کند

عاقبت خیریست با نان حلال  ***  یار دانا و نمازی با جلال

گفت و گویی با خدا آغاز کن   ***   بادعایی راه بسته باز کن

بهر هر بن بست و درد بی علاج   ***  یک دعا مشکل گشاید بی سراج

همنشین…………………………..

تو سفیر حق تعالی بودهای *** با وجودت آیتش افزودهای

لیک اگر نامردمان یارت شوند  ***  همنشین و کوله‏ی بارت شوند

گر پری رُویان گرفتارت کنند *** بی هویت چون شدی، خوارت کنند

آن پری رویی که عفریت و بلاست *** اژدهاخُویی به هر بَد مبتلاست

یک پری‏خو، جلوه ی راز بقاست ***  مایه‏ی آرامش و صبر و صفاست

خاکِ پاکت تَرکُن  ازآبِ روان  ***  در هوایِ حق بِبَر روح و روان

خاکِ آلوده به هر سَمّ و لَجَن  ***  حاصلش سبزینه ای اندر دَمَن

بدی و بدها………………….

از بدی رد شو چو بِسمِلَّه ز جِن  *** تا به مؤمن نرم باشی، نِی خَشِن

مؤمنان با مؤمنان در رحمتند  ***  مؤمنان با کافران در زحمتند

مؤمن ار ظلمی کند، توبه کند  ***  معصیت جبران و بی نوبه کند

آن منافق که شبیه مؤمن است  *** هر خیانت در وجودش ممکن است

یک منافق، کافری رندانه است ***  همچو اورنگِ یکی پروانه است

شخص مؤمن صادقِ یک چهره ایست  *** هر منافق خائنِ بی بهره ایست

مؤمنان شیدا و انصار علی(ع)  ***  هر منافق دشمن حق و ولی

ظالمان دائم نشسته در کمین  *** جان مظلومان تبه شد در زمین

دفاع از حق و امامت……………..

گر ز راه حق طرفداری کنی  ***  ضد هر ظالم علمداری کنی

جبهه ی اسلام و قرآن یاوری  ***  مرد میدان خواهد و دین باوری

طاغیان سرمست عیش و هرزگی *** دشمنانِ پاکی و فرزانگی

عزتِ انسان به فضل است و شعور  ***  ذلت او ناشی از جهل و غرور

ای امانت از خدای ذوالجلال   ***  پیرو حق باش و انصاف و کمال

بهترین الگوی توباشد رسول  ***  رهنما و مُنجِیَت آل بتول

آن فقیهی که امامت را عدیل  *** جانشین باشد خدا را بی بدیل

آن «ولی» انوارِ مهتابِ شب است***  بی وجودش عقل در تاب و تب است

حجت حق، نائب صاحب زمان  ***  شد امام و رهبر ما این زمان

رهبر ما عاری از ظلم و خطا  *** جان نثار شیعه ی آل عبا

چون که کشتیبان امت شد «امام» ***  هر که دور اُفتَد،حیاتش شد تمام

ارزش آدم به هشیاری بود  ***  وحی و الهام از خدا یاری بود

راحت انسان و هم نسیان او  ***  علت اصلی است در عصیان او

زین سبب شیطان ملعون و رجیم  ***  آیتی شد هم ز رحمان و رحیم

چون که شیطان ضد هر آسودگیست  ***  مانع نسیان و هر آلودگیست

گر تو بشناسی شگرد آن لعین  ***  دشمنت را کی کنی با خود عجین

شوق سلطان راحت و حشمت بود  ***  بر امامان زحمت و خدمت بود

غیر از آن ابلیس و این شیطان عام  ***  هر نبی دارد یکی شیطان رام

از نشانی های یک عبد و ولی  ***  هست شیطانی کنارش منجلی

تا نبیند لحظه ای آرامشی  ***  خو نگیرد در جهان با رامشی

خود نشاند آن لعین را در یمین  ***  تا غریبانه بماند در زمین

مشکلاصل امامت، غربت است  ***  مقصد اهل ولایت، قربت است

یک ولیِ حق، صراطش تا خداست  ***  غربت دنیا، برایش چون هداست

گر کسی دنیا برایش غایت است  ***  زندگی در این جهانش عادت است

اصل دنیا، بهر رفتن شد بنا  ***  هر بنایی در جهان شد یک نما

وای اگر این زندگی بینی بقاء  ***   حیف باشد، رنجه بینی و فنا  

روز محشر…………..

انقلاب ما نشان یکدلی  ***  حل کند هر مشکلی را همدلی

می توان با صد هزاران همنفس  ***   ملتی آزاد گردد از قفس

وسع رزقت، وسعت اخلاق توست  ***  این صفاتت، معنی اطلاق توست

هرکسی شهباز عقلش سر برید  *** مرغ اقبالش ز بامش هم پرید

اختلاف و تفرقه راز بلاست ***  بغض و نفرت حاصل این ابتلاست

کشتی طوفان زده از اندرون  ***  کِی شود ما را به ساحل رهنمون

روز محشر، پرسش حق ناسخ است *** روز عدل و حق و هرچه راسخ است

در جوانی تا توانی خود بساز   ***  گر بحق کاری کنی، بر خود بناز

فکر و فعلی که نشد اینک عیان   ***   روز محشر می شود آخر بیان

گر زمن پرسی: چه دارم از دُیون   ***  آنچه «دانستم»، نکردم تا کنون

گر ز من پرسی: چه می نامم «جنون»  *** حمله ی خصمانه با علم و فنون  

امر به معروف و نهی از منکر………

امر بر معروف و نهی از مُنکَرات  ***رونق دین شد، به دور از مُنهیات

امر بر معروف شد خیرِ بشر*** نَهیِ مُنکر سیِره ی اِثنَی عَشَر

در امان سازد جهان از هر بدی  *** جلوه می یابد حیات سرمدی

هرکه شد غافل ز دستور خدا ***  مقصدش گُم کرد و از رَه شد جدا

گر تو خواهی بخت را از ابتدا  ***  هیچ بر شیطان نسازی اقتدا

تجربه ها………………………

چون تویی امید و نور دیدهام  ***  بازگویم بر تو هرچه دیدهام

«تجربه»، هر جا که شد بی قاعده   ***  درد و محنت آورد، بی فایده

تا توانی کرسی قدرت مجوی   ***  تا توانی در پی شهرت مپوی

پول و قدرت، شهرت و زیبائیت   ***   دشمن خوشبختی و بینائیت

آدمی از روز خلقت تا ابد  ***  درپی کسب کلاهی از نمد

آرزوهایش همه دنباله دار  ***   می کند هر باطلی رماله وار

عقل و حکمت، رهبر و راه بشر  ***   کیست گیرد عبرتی دور از تشر

بودهام با کاروانان در سفر***در رَه و بیرَه، به شب یا در سحر

دیدهام «گرگ آدمی» در لاک میش  ***   در کمین بَرِّهیِ گُم کرده خویش

بَرِّه بی چوپان جدا از گَلِّهاش***دام گرگ و روبهان شد بهرهاش

دیدهام گمکرده راهانی به شب***لای دندان هریکی انگشت و لب

جادهها رفتند و «رَه» نامد پدید   ***بی چراغ حق مرادش کس ندید

در به در دنبال هر آیین و کیش   ***  عاقبت حیران شود با قلب ریش

والدین و کودک………..

دیدهام فرزند لجباز و شَرور  ***که نبوده والدینش را شَکور

طفل سرکش کرد طغیان با پدر  ***  حاصلش غم آمد و شد در به در

گر بگیرد مادری مِهر از پسر***  عمرخوشبختی کودک شد بسر

دارم اندر سینه حرف گفتنی***   بهر فردایت چو دُّر سفتنی

نور دیده! ای عزیز انقلاب  *** شستشو کن چشم با آب گلاب

لحظه ی غفلت، به غارت می روی ***   یا ذلیلانه اسارت می روی

دشمن مستکبرت، خوارت کند   *** هر گناهی بر سر آوارت کند

لحظه ای دور از امام خود شدی   ***  بس گرفتار از زمام خود شدی

اینک آن روزیست که برنا شوی***چشم دل بگشایی و بینا شوی

عمر من سامانه ای اندر قفا  ***  می شود نزدیکِ من، روز جزا

خواهمت گفتن حدیث و قصهها***زان چه اقبال آورد یا غصهها

دارم اینسان خاطراتم را بسر  ***کودکی غافل، جوانی خیرهسر

مِهرِ مادر را نکردم من جواب  ***با پدر ناگفته‏ ام حرفی صواب

تا خدا بابای خوبم را گرفت***من پریشان، مادرم ماتم گرفت

والدین……………………..

گفته بابا صدهزار اندرز و پند***تا بدانم چیست:«آزادی» و «بند»

رازها گفتا که یابم راه خویش***تا شوم در قافله از اهل پیش

توشِ راهم کرده لبریز دو گنج   *** «معرفت»با«تجربه»، بی درد و رنج

تشنه لب بودم به هر شیب و فراز  *** بوده بابا چشمه ساری سرفراز

هرزمان درماندم از کاری به رَه ***  بوده بابا یاورم در نیمه رَه

صد نصیحت کرد و یک کردم به گوش   *** کاشکی هر صد نمودم حلقه گوش

بوده او خورشید و نور از مایه‏ اش***چون بشد خاموش دیدم سایه‏ اش

بر تو شرح مادری را چون کنم   *** تا ز وصف این مَلَک دل خون کنم

پرورانیده است جسمش نطفه‏ ای   *** جان دهد نه ماهگی برمرده ‏ای

شیر جسم و مِهر جان و عمرخویش  ***داده تا یک  بَرِّه ای شد قوچ و میش

در جوانی راحت روز و شبش***  شد نثار کودکان و همسرش

حمد و پاداشی ز فرزندان نخواست *** بر خطاهاشان از او بد بر نخاست

روز و شب کوشیده با مِهر و وفا  *** تا که سازد خانه پُر نور و صفا

درس ایثار و محبت ها زِ «مام»  *** خشم طفلان را بُدی همچون «زِمام»

حق مادر را چه کس کرده ادا ***  بایدش جان داد در راهش فدا

اینک ای فرزندِ دلبند و عزیز *** نیست انسانی به از این دو عزیز

چشم دل واکن، مکن آزارشان *** بَهرِه بَر چون تاجر از بازارشان

گر جفا دیدی به دنیای دنی  ***بازخوانی کن جفایت بر «ولی»

دوست………………

یک سخن بشنو تو در احوال دوست  ***تا نگویی هرخسی را دوست اوست

صحبت یار و جوار دوستان  ***گه کویری سازد و گه بوستان

گر مَلَک خُویی گرفتی یار خویش  ***از مَلَک هرگز نبینی زخم و نیش

همنشین دیو و عقرب هم شدی***راحت جان را کجا همدم شدی

دیوسیرت را نکو فعلش جفاست***نیش عقرب از رَهِ مهر و وفاست

رُو سُراغ یارِ آگاه و امین***آن که تقوا دارد و علم و یقین

یک رفیق مؤمن و پاک و فقیر *** بِه زِ صَد بَدطینت و باطن حقیر

چون گرفتار آمدی با ناکسی   *** آه از آن تنهایی و از بی کسی

اخلاق نیک……….

دور کُن خُلقی که آزارت دهد  ***هر ادب رونق به بازارت دهد

امتحان کن خود به اخلاق نکو  ***  تا شوی دریا و آفاق نکو

زندگی زیبا، خدا زیباتر است  ***  بهرآن کس که دلش بیناتر است

گر تو جویی عزتی نزد خدا***کُن وجودت را زِ هَر مُنکَر جدا

اُنس با خصم خدا ضد شماست  ***ضدیت با مؤمنان را رهنماست

سینه خالی کُن ز کینِ اهل دین***  تا نگردی هم جهت با مشرکین

مقصد ایمان ز هر شرکی جداست   *** خودپرستی و ریا دور از خداست

تو مزن بر ریشه ها هی تیشه ها  ***  باغ ایمان را مسوزان ریشه ها

سخت باشد کسب هر فیض و شرف***  گشته آسان راه ذلت هر طرف

عقل و شرع………………………

آدم از مجموع اسماءُ و صفا  ***خلق شد با اختلافاتی به ذات

حل مشکل می کند در افتراق  ***  حکم عقل و شرع در هر اتفاق

خلق انسان، خلقت اعجازهاست  ***هر عروجی، بهترین پروازهاست

لیک اگر آلوده سازی فطرتت  ***  می شوی خصم کمال و  عزتت

از درون خود را نگهدار از فِتَن  ***  تا بگردی زینتِ دین و وطن

اخلاق بد………………………

چون رها کردی خدا،غافل شوی   ***هر فسادی را خودت عامل شوی

کس رها شد از خدا، عقلش تباه  ***فتنه گیرد در بَرَش با هر گناه

خودپسندی و لجاجت نخوت است  *** تنبلی، تن پروری از رخوت است

حبِ جاه و مال و شهوت شد بلا  *** ریشه می زد این بلا در کربلا

چون دریدی تو گریبان کَسان***  تشنه مانی در بیابان با خَسان

من چه گویم از عنان این زبان  ***یا از آن عفریته‏ های این زمان

درد بی درمان بود جان را بکام*** منهدم سازد تو را این بی لجام

آنچه شیطان خواهد او گویا شود *** ضد عقل و دین تو، پویا شود

هرچه سازی با هزاران خون دل   *** او لگدمالش کندمانندِ گِل

ما و کدخدای غارتگر……………….

«صدق وعده»، عزتی پاینده شد  ***  اعتماد ما، پُل آینده شد

«خلف وعده»، بدترازهرناسزا *** «بارسنگین گنه»،  روزجزا

عهد و پیمان، رمز عقل و دین ماست   *** خلف وعده نافی آئین ماست

امت اسلام در بست و نشست  ***  دیگران در راه رفتن مست  مست

دیگران پر کار و در پیکار و ما  ***  لشکری انبوه از بیکاره ها ؟!

ما به پایین آمده تا روی فرش  ***  هرحریفی رفته تا آنسوی عرش

چون خدا نظم جهان کامل نمود   ***  از سرشت آدمی غافل نبود

کار نیکت چشمه ای زاینده شد ***  بیش و کم سرمایه ی آینده شد

ای مسلمان با نماز آغاز کن ***  با صداقت زندگی را  ساز کن

همتی کن تا خدا یارت شود  ***  برکت و توفیق هر کارت شود

«کار»، تبدیل انرژی در عمل  *** مایه رشد و نشاط است و اَمَل

حاصل ترس و طمع شد توسری  ***  «برده» کِی شدکدخدا را همسَری؟

چون کسی را کدخدا ارباب اوست   ***  کِی شود خالق برایش یار و دوست؟

کدخدا غارتگرِ مال جهان    ***بشکند پیمان، به پیدا و نهان

وقت آن شد تا به پاداری حیات  *** وارهی از ننگ و چنگ این ممات

این زمان معقول راهی پیش ماست  ***   نیست از بیگانه، بلکه خویش ماست

کار و تولید و دعا وقت سحر  ***  علم و فرهنگ و هنر باشد ظفر

غیرت و جانبازی و انصاف تو *** باشد از اسلاف و از اوصاف تو

گر فداکاری کنی، خود سروری  *** ور نه جاهل غافل و دون پروری

کشتی آرام وبینا ناخدا *** تا به ساحل می برد بی کدخدا

سرنشینی گر به پا طغیان کند  *** سرنشینان را همه حیران کند

کشتی طوفان زده از اندرون ***  کِی شود ما را به ساحل رهنمون

اخلاق ناپسند…………………….

گرد کذب و غیبت و تهمت مرو  ***معصیت بر خود مخر، گُمرَه مشو

دور شو از غیبت و از افتراء***کاندران شد فسق و باطل اقتضاء

غیبت و تهمت مثال دو تبر ***بشکند «ایمان» و «وحدت» شو خبر

گر تو خواهی زین مصیبت وارهی  ***  باید از خود بخل و کین را وانهی

کینه و کبر و ریا، حقد و حسد***  مرده سازد روح انسان در جسد

بخل و کینه مثل موران یا چو موش  ***  لانه گر دل شد، جویدن عقل و هوش

زن………………………….

کُن تو پروا ای پسر از هرزه زن  *** شعله ها بر خرمن عُمرت مَزن

آن هیولایی که در شکل زن است ***  نیست آرام دل و برهم زن است

زن جمال کبریا، دریای نور  ***  مظهر آرامش و صبر و سرور

لیک اگر خارج شود او از سرشت  ***  می شود ضد خودش، بد سرنوشت

لطف و مهر و حلم و آرام و سکون  ***  می شود افسرده دیوی، بدشگون

زن لطیف است و شکیب است و نجیب  ***گاه لجباز است و بیرحم و عجیب

یک فرشته، یک نما از ماه ناز  ***  می شود ابلیس مکر و حرص و آز

یک فرشته؟یک هیولا؟ کیست او؟  ***   یک خیال و وسوسه، یا چیست او؟

زن درون خانه یا اندر حجاب  ***نور شب تاب شهابی پر شتاب

هرچه او نایاب تر، مطلوب تر  ***  هر چه عریان و عیان، مغلوب تر

هرعجوزه، یک زمان دردانه بود  ***  شمع محفل یا گل و پروانه بود

با اصالت شد زنی در هر زمان  ***  محور هر خانه با پیر و جوان

بی اصالت زن بُوَد افسانه ای  ***  دلبر مستان به هر میخانه ای

در جوانی مردمان حیران کند  ***  پیر شد هم خانه ای ویران کند

هرزن محجوب کو با عفت است *** مظهر لطف خدا در خلقت است

بی حیا زن، طعمه شیطان بُوَد ***   مظهر شیطان و شهوتران بُوَد

آن زن گستاخ و بی شرم و حیا   ***فتنه ای باشد پر از رنگ و ریا

می شود جرثومه مکر و دغل  ***  دلفریب و آرزوی هر بغل

برتر از جنت، شود بدتر ز نار   ***گر شود ابلیس و شیطان را منار

شو غلام آن زن پاک و نجیب   ***او که شد صبر خدا، مِهر حبیب

هرزنی بر شوهرش رحمت کند   ***  خانه ای را برتر از جنت کند

تا زنی هر درد شوهر را دواست   ***  گرکه شوهر جان دهد او را،سزاست

این چنین زوجی که دلدار همند  ***  تا قیامت همسر و یار همند

گرطلاق و قهر از مَهر و طلاست***پاسخ لجباز هم مِهر و وفاست

هر جدالی که اساسش نفس ماست   ***قیل و قالش یأس نحس و ترس ماست

هر زمان معیارحق جاری شود  ***کینه ها تبدیل همیاری شود

پایان سخن………………………..

الغرض کن جانفشانی در زمین   ***  تا نباشی اهل دنیا را رَهین

در نبرد حق علیه باطلان  ***  پرچم حق باش، نی از جاهلان

روسیاهی آورد هر تنبلی***خودسری، سوزانده باشد جنگلی

هر نکویی را کسی رایج کند  ***  مردمانی از بدی خارج کند

صدهزاران آفرین، صد مرحبا  ***  گر شوی خلق خدا را رهنما

گر امیدت هست، لطف کردگار  ***پول و شهرترا ندانی ماندگار

هرچه شد این روزگارت بگذرد  ***  روز وصلِ کردگارت نگذرد

لحظه لحظه تو مهیا می شوی  ***  ذره ذره سوی دریا می شوی

چون دعای یک پدر همراه توست  ***  درنهایت خیرها در راه توست

با بصیرت بنگر اندر حال خود  *** تا شوی بهتر ازاین آمال خود

 

 

……………………………………………………………………………………………………………………

یاد آوری:

کلیت این مثنوی را در تیر ماه ۱۳۶۱ در ارسارتگاه غرب و در زندان تاریخی شهر  

«تسوای بروکن آلمان» سروده و اخیراً با حذف و اضافات فراوانی دوباره تنظیم کرده ام.

البته سراینده مدعی شعر و شاعری نیست؛بلکه صرفاً در این نوشتار به بیان احساس

پرداخته است.اگر دوستانکارشناس،اصلاحاتی پیشنهاد فرمایند، قدردان خواهم بود.

از شاعر جوان، جناب آقای سید علی اکبر سلیمانی که با راهنمایی خود، مرا به انتشار

این سروده تشویق کرده اند، صمیمانه سپاسگزارم

محمدعلی رامین/ تهران/ بهمن ماه ۱۳۹۴ www.ma-ramin.ir

 

 

 

 

 

 

مطالبی که ممکن است دوست داشته باشید ...

4 نظر شما در مورد این مطلب چیست ؟ “جاده، یعنی سختی و بار سفر”

  1. کوشافر می‌گه:

    خیلی عالی بود/حس خوبی بهم دست داد با خوندنش

  2. نوری می‌گه:

    سلام بسیار عالی بود به نظرم دیوان کنید این سروده های بلند و فصل بندی

  3. نوری می‌گه:

    سلام بسیار عالی بود
    به نظرم این سرودهای بلند را تبدیل به دیوان کنید و براساس موضوعیتی که در شعر دارد فصل بندی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *